گریه های خاله با فندق



دیروز ختم 7 شوهرعمه پدرم بود (پدر شوهر آبجیم) و خواهرم چون چهلمش نشده بود بچه رو قرار بود بذاره پیش من و ختم نیاره و مادرم پیش بچه موند و من نیم ساعت رفتم ختم و اومدم خونه و حنانه خانم فندق خاله بیدار شده بود مامانم گف شیشه بچرو گذاشتم رو شوفاژ  گریه کرد بهش بده و رف نشستم یکم با حنانه خانوم حرف زدم و شعر خوندم و رو پام خوابید ده دقیقه نشده پاشد و گریه کرد بغلش کردم بردمش از اتاقم بیرون که شیششو بهش بدم بچه هم از گشنگی داش گریه میکرد همه شوفاژارو گشنم شیشه بچه نبود ک نبود گفتم حتما افتاده زیر مبلارو گشتم نبود گفتم خدایا چ خاکی بریزم تو سرم اونا هم یه ساعت دیگه میان تو ذهنم گفتم برم ب همسایه بالاییمون بگم گفتم ضایعس ولشکن هی بگرد دنبال شیشه شیر و حنانه خانوم گریه میکرد از گریه اون منم زدم زیر گریه گفتم خاله بمیرم براش چیکارکنم گشنته هی گفتم خدا کمکم کن هی راش بردم و گریه کردم گفتم حنانه خاله گریه نکن من چیکارکنم خدا یهو خوابش برد و یهو به ذهنم اومد قطره چکون داره یکم آبجوش ریختم تو ته استکان و یه قند انداختم توش و هم زدم پنج دقیقه نشده پاشد اول ریختم رو دستم دیدم داغ نیس با قطره چکون دادم حنانه فداش بشم فندق خاله از گشنگی همشو خورد و بغلش کردم و زدم پشتش و خوابش برد و یه ساعت شد تو بغلم و بلاخره آبجیم اومد و گف اا شیشه شیر که ر شوفاژت پره من اصلا تو اتاقم نیومده بودمندیده بودم رو شوفاژ اتاقمه

تجربه سخت ولی خوبی بود

برای شادی روح شوهر عمه پدرم اگه میشه یه فاتحه بخونین ممنون


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها